تبليغاتX
حرفهایی از جنس نگفتن
زندگي گرمي دل هاي به هم پيوسته ست --- تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست

روز مادر يعنی

به تعداد همه روزهای گذشته تو ، 

صبوری!

روز مادر يعنی به

تعداد همه روزهای آينده تو ،

دلواپسی!

روز مادر يعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو ، 

 بيداری !

روز مادر يعنی بهانه  بوسيدن خستگی دستهايی که

عمری به پای باليدن تو چروک شد

روز مادر يعنی بهانه در آغوش کشيدن  او

که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود

         روز مادر يعنی باز هم بهانه مادر گرفتن... 

 

مادر عزيزم امروز هم روز توئه و هم روز تولدت و تو نيستي . حال بدي دارم خيلي بد اما بي انصافيه كه بگم اي كاش هيچ وقت به دنيا نيومده بودم چون اون موقع ديگه از اين همه محبت و عشق خالصي كه مخصوص تو بود سيراب نشده بودم و از آدم بودنم لذتي نمي بردم .

+ نوشته شده در  Tue 24 Jun 2008ساعت   توسط prad | 

 

     ديشب داشتم يه نقد از انيميشن beauty and the beast رو مي خوندم . خيلي خوشم اومد و همين باعث شد به ياد ايام قديم يه بار ديگه dvd -ش رو نيگا كنم  ترانه ی انیمیشن موزیکال " دیو و دلبر " واقعا دلنشينه و به ياد ماندني .

Beauty and the Beast

B

From the Disney’s “ Beauty and the Beast”

Performed By :

Celine Dion and Peabo Bryson

دانلود

Tale as old as time
True as it can be
Barely even friends
Then somebody bends
Unexpectedly

Just a little change
Small, to say the least
Both a little scared
Neither one prepared
Beauty and the Beast

Ever just the same
Ever a surprise
Ever as before
Ever just as sure
As the sun will rise

Tale as old as time
Tune as old as song
Bittersweet and strange
Finding you can change
Learning you were wrong

Certain as the sun
Rising in the east
Tale as old as time
Song as old as rhyme
Beauty and the beast.

 

 

« دیو خودخواهی » صرف نظر از مقام ، موقعیت و جنسیت ،‌ می تواند در درون همه ما باشد. پس لطفا با دقت بخونيدش :

روزگاری در سرزمین دورافتاده ای ، شاهزاده ای جوان در قصر باشکوهی زندگی می کرد . ازآن جا که او هر چه دلش می خواست به دست می آورد ،آدم خودخواه و نامهربانی شده بود.دریک شب زمستانی ، پیرزن فقیری به قصر رسید و گفت که اگر درآن شب سرد به او پناه بدهد ، درعوض ، یک شاخه گل سرخ به او خواهد داد. شاهزاده که دیدن ظاهر آن پیرزن گدا را ناخوشایند می پنداشت با تمسخر گفت که برود و دیگر مزاحم او نشود.

پیرزن یک بار دیگر ، شاخه گل را به طرف او گرفت و گفت که شاهزاده نباید گول ظاهر را بخورد ،اما وقتی شاهزاده دوباره جواب رد به او داد و بیرونش کرد ؛ پیرزن ، ناگهان به افسونگری زیبا مبدل شد . شاهزاده که شگفت زده شده بود ، سعی کرد عذرخواهی کند و دل او را به دست بیاورد ؛ اما دیگر دیر شده بود ، چون دختر دیده بود که در  قلب شاهزاده جوان ، عشقی نیست و به عنوان مجازات ، او را به یک دیو زشت و وحشتناک مبدل کرد و بعد قصر را با تمام ساکنانش با یک طلسم ، افسون کرد.

دیو که از ظاهر وحشتناک خود شرمگین بود ، خود را در داخل قصر پنهان کرد و فقط یک آیینه جادویی به عنوان تنها پنجره به جهان برایش باقی ماند . گل سرخی نیز که گلی جادویی بود ، فقط تا سن 21 سالگی باطراوت باقی می ماند ؛ اگر او می توانست کسی را دوست داشته باشد و پیش از افتادن آخرین برگ گل ، دلش را به دست آورد ، طلسم شکسته می شد ؛ در غیر اینصورت محکوم بود که تا ابد مانند یک دیو زندگی کند.

با گذشت سالها ، دیو تمام امید خود را از دست داد . حتی اگر می توانست کسی را دوست بدارد ، چه کسی حاضر بود یک دیو را دوست داشته باشد؟

این نگرانی ، همان چیزی است که بسیاری از رابطه ها را تحت تاثیر قرار داده و به نابودی می کشاند. پیام « دیو و دلبر» بیشتر از همه ، این است که عشق ، تجربه ارزشمندی است که صرف نظر از تامین نیازها به آن ، روی می آوریم. عشق حقیقی ، این است که شریک زندگی و دیگر اطرافیانی که آنان را دوست دارید، آزاد بگذارید ، نه اینکه آنان را به تملک خود درآورید.

در رابطه های خود به جای تملک ، فرد مقابل را آزاد بگذارید ؛ احساس حسادت را از خود دور کنید ، به جای این که نگران باشید آیا چیزی به دست می آورید یا خیر ، بیشتر ببخشید. به تفاوت عشق ، طلب تایید و مقبولیت از دیگران ، به منظور خنثی ساختن ترس از طرد شدن ، توجه داشته باشید.

شما چطور رفتار می کنید ؟ ایا به دیگران کمک می کنید تا بتوانند آزادانه پرواز کنند یا امید دارید که فقط در کنار شما بمانند و تاییدتان کنند؟ البته انگیزه های انسان ، همواره آمیخته به هم هستند ؛ اما بهترین راه تضمین عشق کسانی که برای تان مهم هستند ، این است که آنان را توانمند سازید ؛ به طوری که بتوانند تا حد امکان ، فردی مستقل و ارزشمند شوند. نمونه متضاد در این مورد عبارت است از :  تلاش کنید تا فردی دوست داشتنی باشید ، اما هرگز دنبال به دست آوردن عشق دیگران نباشید .

وقتی دیگران احساس کنند به جای این که فقط به فکر منافع خود باشید ، منافع آنان را هم در نظر می گیرید ، کم کم به شما اعتماد می کنند . این اساس تمام دوستی ها و ازدواج های سالم  و در عین حال ، کلید خدمت به مشتری و کسب رضایت او نیز هست . کار شما ، فقط عقد قرارداد نیست ؛ بلکه پی ریزی یک رابطه بلند مدت بر مبنای اعتماد متقابل و گفت و گوی صادقانه است.

اما ما در دوران كودكي تا چه حدي اين مطالب رو مي تونيم با ديدن يه انيميشن درك كنيم ؟ بنابرابن تصميم گرفتم بشينم و انيميشنهايي رو كه قبلا ديدم (كلكسيون دوران كودكي و نوجواني خودم و خواهر زاده هامو مي گم) يه بار ديگه با دقت نيگا كنم !!!

+ نوشته شده در  Tue 10 Jun 2008ساعت   توسط prad | 

 

من روي زمين استوار ايستاده بودم ، تو آن را از من گرفتي

حالا چگونه روزي به حقيقتي دل ببندم

بدون هراس از آن كه فردايش

فرو بريزد ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  Sun 1 Jun 2008ساعت   توسط prad | 

كنسرت محمدرضا شجريان به‌همراه گروه شهناز روزهاي 29 و30 خرداد و اول و دوم تيرماه سال‌جاري در تالار بزرگ کشور تدارك ديده شد .

دوس دارم حتمن برم اين برنامه رو حتمن حتمن حتمن ...

sh

دنلود کنید

 

در کوچه سار شب

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
 
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
 
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
 
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

عزيز, عزيز , عزيز, عزيزانم عزيز, عزيز , عزيز, عزيزانم

گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
 
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
 
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
 
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
 
نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
 
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

+ نوشته شده در  Wed 28 May 2008ساعت   توسط prad | 
 

بي همگان به سر شود بي تو به سر نمي شود

                                         داغ تو دارد اين دلم جاي دگر نمي شود

 

+ نوشته شده در  Tue 27 May 2008ساعت   توسط prad | 

اولين صعود زندگيم به يه قله ي درست و درمون بود يه صعود دو روزه "پنج شنبه و جمعه" و براي من سخت بود و لذت بخش . كاري رو كه ازش مي ترسيدم بالاخره انجام دادم ، آخه من بدجوري ترس از ارتفاع دارم يه ترس كاملاً عميق و بابت اين رخداد دلپذير "غلبه بر ترس و صعود" خداي خودم رو شاكرم البته نميشه منكر كمك هاي شايان دوستان شد از همه شون متشكرم .

 

darabad

مقصد : قله ي دارآباد

ارتفاع : 3250 متر

مسير : پاکوب با شيب ملايم تا روی خط الراس- روی خط الراس تا قله تقريبا" کفی .

نتيجه ي صعود :  ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی ...!

+ نوشته شده در  Sun 25 May 2008ساعت   توسط prad | 

ديشب بازم داشتم شاهكار بيژن مفيد رو گوش مي دادم منو ياد بچگيام و روزهاي خوشي ميندازه خيلي خيلي خوش واقعاً حال مي كنم باهاش

"شهر قصه"

آره .... داشتيم چي مي گفتيم؟

 بنويس

 ما رو ديوونه و رسوا کردي حاليته؟

 ما رو آواره صحرا کردي حاليته؟

 آخه ما واسه خودمون معقول آدمي بوديم دست کم هرچي که بود،

 آدم بي غمي بوديم حاليته ؟

 سر و سامون داشتيم ،

 کس و کاري داشتيم ،

 آي ديگه يادش بخير ننمون جورابمونو وصله مي زد ،

 ما رو نفرينی مي کرد

بابامون خدا بيامرز سرمون داد مي کشيد ،

 بهمون فحش مي داد با کمربند زمون اجباريش پامونو محکم مي بست ،

ترکه هاي آلبالو رو کف پامون مي شکست

حاليته ؟

 ياد اون روزا بخير ،

چون بازم هر چي که بود ،

 سر و ساموني بود

 حاليته؟
ننه اي بود که نفرين بکنه ،

 بعد نصف شب پاشه لحاف رو آدم بکشه ،

  که مبادا پسرش خدا نکرده بچاد که مبادا نور چشمش سينه پهلو بکنه
حاليته ؟ هي ...ي

بابايي بود که گاه و بي گاه ،

سرمون داد بزنه ، باهامون دعوا کنه ،

پامونو فلک کنه ،  بعد صبح زود پاشه ما رو بغل کنه 

اشکاي شب قبلو که رو صورتمون ماسيده بود ،

 کم کمک با دستاي زبر خودش پاک کنه 

 حاليته؟

 مي دوني... بابامون چند سال پيش ، عمرشو داد به شما

هر چي خاک اونه عمرتو باشه ، مرد زحمت کشي بود خدا رحمتش کنه

 ننه هم کور و زمين گير شده اي ديگه .... پير شده
بيچاره غصه ما پيرش کرد غم رسوايي ما کور و زمين گيرش کرد

 حاليته؟
اما راستش چي بگم ؟ 

 تقصير ما که نبود ،هر چي بود زير سر « چشم » تو بود
يک کاره تو راه ما سبز شدي.....

 ما رو عاشق کردي ،  ما رو مجنون کردي....

ما رو»  داغون « کردي 

 حاليته ؟

 آخه آدم چي بگه قربونتم؟

حالا از ما که گذشت
بعد از اين اگر شبي نصفه شبي

 به کسوني مثل ما ،  قلندر و مست و خراب تو کوچه بر خوردي

 اون چشار و هم بذار ،

 لا اقلاً ديگه اين ريختي بهش نيگا نکن آخه من قربون هيکلت برم ،

 اگه هر نيگا بخواد اينجوري آتيش بزنه

 پس باس تموم دنيا تا حالا سوخته باشه

 آخه من قربون اون چشات برم اینجوری نیگا نکن

***

نه ديگه اين واسه ما دل نميشه نه ديگه اين واسه ما دل نميشه
هر چي من بهش نصيحت مي کنم که بابا آدم عاقل آخه "عاشق" نمي شه
ميگه يا اسم آدم دل نميشه يا اگر شد ديگه عاقل نميشه
*
بش ميگم جان دلم اين همه دل توي دنياست چرا
يه کدوم مثل دل خراب صاب مرده من
پاپي زنهاي خوشگل نميشه؟
*
چرا از اين همه دل يه کدوم مثل تو ديوانه زنجيري نيست؟
يه کدوم صبح تا غروب تو کوچه ول نميشه؟
اين دل من مگه از فولاده
که تو اين دور و زمون چششو هم بذاره
هيچ چيزي نبينه يا اگر چيزي ديد خم به ابرو نياره؟
*
ميگم آخه بابا جون اون دل فولادي دست کم دنبال کيف خودشه
ديگه از اشک چشش زير پاش گل نميشه
*
ميگه هر سکه ميشه قلب باشه اما هر چي قلب شد "دل" نميشه
نه ديگه
نه ديگه
نه ديگه اين واسه ما دل نميشه

واسه ما دل نميشه

دل نميشه

نميشه

+ نوشته شده در  Sun 25 May 2008ساعت   توسط prad | 

 يكي بود ، يكي نبود

زير گنبد كبود

غير از خدا ي مهربون

 هيچ كس نبود

+ نوشته شده در  Wed 21 May 2008ساعت   توسط prad | 

 

دنلود كنيد

 

دنلود كنيد

+ نوشته شده در  Tue 20 May 2008ساعت   توسط prad | 

 

نه! چشمهای من اشتباه نمی کردند. آنها بوی خطر را حس کرده بودند و مرا در انزوای بی خطر پلکها پناه دادند.

و اکنون این منم که آمده ام؛ روح سرگردان یک واقعیت که در اطراف تو پرسه می زنم؛ حقیقتی که هرگز بر زبانت جاری نشد؛ رویایی که باورش نکردی یا نخواستی باور کنی؛ همان تاریکی مبهم و موزونی که تو را فرا گرفته؛ همان صدایی که نجوا می کند :"انکار کن!" و تو انکار می کنی، بی آنکه بدانی چرا!

 

***

... همیشه تو حکم می کنی
سه دایره سیاه
یکی برای چشم تو
دیگری برای چشم تو
و دیگری برای پیشانی من.

می دانم که دستم را نخوانده ای، اما
بوی خاک باران خورده که می رسد
تو هی خشت می زنی بی خیال و
دست من خالیست.

پس از آنهمه چهره که به بازی گرفتیمشان
فقط بی بی مانده
مات و غمزده
یادآور خاطرات تلخ شکست.

باز دو دل می شوم
دلم را بازی می کنم
سیاهی چشمان تو و پیشانی من دلم را می برد
و من می بازم ...

«فاطمه رحيميان»

+ نوشته شده در  Tue 20 May 2008ساعت   توسط prad |